گنجور

شمارهٔ ۶۹۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

بر آمد جان ز شوق آن دهانم

بر آوردی به هیچ ای دوست جانم

گریبانم ز دست خود چه دوزی

ه از دست تو بازش می درانم

ز تو می پرسم و می گویم از شوق

سخن می گویم و در می چکانم

چو در گفتار می آری لب خویش

شکر می چینم و جان می فشانم

اگر بویت به من جانی رساند

چه می ترسی یکی را صد رسانم

مرا پرسی ز عقل و دین چه دانی

ترا دانم من این و آن ندانم

کمال از جانستانش رنجه شد گفت

چه می رنجی حق خود می ستانم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام