گنجور

 
کمال خجندی

تو زما وصف آن جمال مپرس

لب او بین و از زلال مپرس

عقل گفتا به روی او چو نی

گفتمش روی بین و حال مپرس

گفته ای در سر که رفت سرت

چون شد این قصه پایمال مپرس

ای دل احوال ضعف خود ز طبیب

چون نباشد ترا مجال مپرس

با تو ای بی وفا که گفت بگوی

که همه عمر از کمال مپرس