گنجور

 
کمال خجندی
 

رفت عمر و نشد آن شوخ به ما بار هنوز

می کند جور به باران وفادار هنوز

طرفه کاری که رسید از غم او کار به جان

نکند زاری ما در دل او کار هنوز

دی در اثنای سخن گفت فلانی سگ ماست

هست در گوش من آن لذت گفتار هنوز

من از آن چشم خوش آن روز شدم توبه شکن

که نبود از می و از میکده آثار هنوز

چون توان داشت ازو چشم عنایت چون هست

چشم مرد افکن او بر سر آزار هنوز

زاهدان از پی آن عاشق رفتار خودند

که نیند آگه از آن قامت و رفتار هنوز

گرچه دل در مرض عشق تو از خویش برفت

آرزوی تو نرفت از دل بیمار هنوز

هر کس از بند غمی یافت نجات و کمال

همچنان هست به قید تو گرفتار هنوز