گنجور

شمارهٔ ۵۸۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

عاشق کند مشاهده حق بروی یار

باری چنان طلب کن و عشقی چنین بیار

بیچاره غافلان که ندارند درد عشق

مشغول گشته اند به تضییع روز گار

گر نیست در درون تو سوزی بسان شمع

باری برون ربا بود این اشک را میار

تو جان خود بخود نتوانی نگاهداشت

دلدار خود بجوی و روانی بدو سپار

چون صبح در هوای تو جان میدهم بصدق

با همدم چنین بصفت همدمی بیار

گویند کشتگان محبت نمرده اند

من میرم از برای تو روزی هزار بار

بویی چو برده ای ز گلستان معرفت

زنهار ای کمال قناعت مکن به خار



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید