گنجور

 
کمال خجندی

دلم از شمع رخت در تب و تابست امشب

کارم از نرگس مست تو خرابست امشب

تن رنجور من از دست دل و دیده چو شمع

گاه در آتش و گاه بر سر آبست امشب

زحمت خویش بیر از سرمای مردم چشم

که میان من و او دیده حجابست امشب

ساقیا شمع به پیرامن مجلس بتشان

تا ندانند که ما را در خوابست امشب

در دل شب اثر نور قمر پیدا نیست

مگر از زلف تو بر ماه نقابست امشب

چشم مست تو ندانیم به مستان ز چه روی

از سر عربده در عین عتابست امشب

دوست مهمان کمال است بیارید شراب

که دل دشمن ازین غصه کباب است امشب