گنجور

 
کمال خجندی
 

نور چشمی تو ما را نظری میباید

گر رسد صد نظر از تو دگری میباید

باز بنما رخ زیا چو بریدی سر زلف

منقطع شد شب پره سحری میباید

به عبادت سخنی گوی که رنجوران را

از شفاخانه آن لب شکری میباید

تونیا را نتوانم که ببینم به دو چشم

سرمه چشم من از خاک دری میباید

دل عشاق گرفتی بسر زلف سپار

تا بهم بر نرود ملک سری می باید

به کبوتر چه فرستم که برد نامه شوق

که مرا سوی تو بال و پری می باید

چه متاعیست سخنهای دلاویز کمال

لابق گوش نو به زین گهری می باید