گنجور

 
کمال خجندی
 

نام به بردم شبی روی توام آمد به یاد

ذکر شب کردم دل از مه با سر زلفت فتاد

دیده چون نقش صنوبر بست با خود در خیال

قدت آمد پیش چشم و در برابر ایستاد

گر نمائی با دو دال زلف وفد چون الف

هر کجا در عشق مظلومیت باید از تو داد

دور باد از دال زلفت دست ما سودانیان

تاکسی انگشت بر حرف نو نتواند نهاد

گفته بودی چون کنی یادم شود درد نو کم

تا چنین کردم که گفتی آن زیادت شد زیاد

بود در عشقت مراد دیده و دل خون شدن

هر دو را الحمدلله در کنارست این مراد

تا بدوزد با خیالت دیدهٔ گریان کمال

یک به یک دوشینه سوزنهای مژگان آب داد