گنجور

 
کمال خجندی
 

گر قرار تو به دلها نه چنانست که بود

عهد ما با غم عشق تو همانست که بود

میل دل با رخت امروز به نوعی دگرست

تو مپندار که زآنسان نگرانست که بود

گر سر زلف تو از پای در افتاد مرنج

پایه عزت او برتر از آنست که بود

مشنو از خط که بنسخ رخت آمد در کار

کان لعل است و همان راحت جانست که بود

سر سودا زده من که سر زلف تو داشت

رفت بر باد و هنوزش سر آنست که بود

گلشن عمر تو هر باد فنا رفت کمال

همچنانت هوسی لاله رخانست که بود