گنجور

 
کمال خجندی

مکش بر هر دلی تیر و مکش باز از حسد ما را

کزان مژگان رصد ناوک صد ویک می رسد ما را

به هجران جنگها داریم بیزلف و دهان تو

از آن میم ودر دال امروز می باید مدد ما را

رقیبا چند چون آب از تو باشه پای من لرزان

را رها کن باغبان یک دم به پای سرو خود ما را

دل ما می کشد خطی که آمد جانب رویت

همیشه جانب روی نکو دل می کشد ما را

نمی خسبند مرغان چمن از الهام شبها

که بالا دست شد آه از غم آن سرو قد ما را

زکریش بر کفن گردی اگر با خود توان بردن

دری از روضه بگشایند بر خاک لحد ما را

کمال این ریش را صورت نه بندد مرهم و درمان

چو این داغ از ازل آمد بسوزد تا ابد ما را