گنجور

 
جامی

چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما را

که نپسندد نظر در روی خود یک چشم زد ما را

به کف داریم از بهر قبول ساعدش جانی

زهی دولت اگر ننهد به سینه دست رد ما را

دلی پر چاکها داریم در بحر امید از وی

مباد آن روز کاید ز آب خالی این سبد ما را

ز ما مشت خسان دور است پابوس سمند او

چنین کین بخت توسن می زند هر دم لگد ما را

بجز آواز پیکانهای او از خاک ما ناید

گر افشارد پس از مردن معاذالله لحد ما را

جسد افتد به زیر پا و جان گرد سرش گردد

چو سازد زخم تیغ او جدا جان از جسد ما را

نه حد ماست با این لطف و شیرینی سخن جامی

به یاد آن دهان از غیب می آید مدد ما را