گنجور

 
کمال خجندی
 

گر دلم در زلف پنهان کردهای پیدا شود

مشک غمازست و این دزدی از او رسوا شود

ناحق افتادست زلفت در کف هر مدعی

چون بدست ما بیفتد حق بدست ما شود

ای صبا بر گوی امشب از زبان ما به شمع

سوختی پروانه ها را باش تا فردا شود

گرم شد بازار حسنه از آتش رخسار تو

وقت آن آمد که زلفت بر سر سودا شود

خاک آن در در نظر جنت طلب زاهد هنوز

چشم نابینا کجا از توتیا بینا شود

شوق بالای بلند تست آن کز هر تنی

جان علوی را هوای عالم بالا شود

آن لب خندان چو بیند در حدیث آید کمال

بلبل خاموش چون گل بشکفد گویا شود