گنجور

 
کمال خجندی
 

گر ترا از ستم و جور خدا توبه دهد

زاهد شهر زعشق تو مرا توبه دهد

پارسا کز به شاهه به دهان آره آب

دیگری را زمی و نقل چرا توبه دهد

زاهد آن نیست که از دست گذارد نسبیع

مگرش همت رندی ز ریا توبه دهد

بخشش پیر مغان بنگر و شرب صوفی

که صراحی می و سنج به ما توبه دهد

کردم از بیم رقیبان به زبان نوبه ز عشق

همه کس راز گنه بیم بلا توبه دهد

گر تو از فتنه گری تویه دهی ابرو را

غمزه را چشم تو زین شیوه کجا توبه دهد

بس نکرد از لب و چشم خوش معشوق کمال

گر چه او از می و مستی همه را توبه دهد