گنجور

 
کمال خجندی
 

شوخی از چشم تو عجب نبود

مردم مست را ادب نبود

پیش رویت دو زلفت طرفه فناد

از آنکه یک روز را در شب نبود

رسن زلف تو کشد دل ما

عاشقی را جز این سبب نبود

به دهان توأم ز بیم رقیب

سخنی جز بزیر لب نبود

مدعی نیست محرم در بار

خادم کعبه بولهب نبود

لقمة دوزخ است زاهد خشک

قوت آنش به جز حطب نبود

شب هجران مسوز جان کمال

بعد مردن عذاب تبه نبود