گنجور

 
کمال خجندی

شبی کز آتش عشق تو جانم سوختن گیرد

چراغ دولتم آنشب ز سر افروختن گیرد

چو زلفت بایدش عمر دراز و رشته زآن افزون

گر این چاک گریبانها رفیقی دوختن گیرد

از شادی بر جهم هر دم چو گندم بر سر تا به

گر آن خط دانة دلها چو مور اندوختن گیرد

بلب بابد مگس بگرفت شیرینی فروشانرا

و لبهای تو در عشوه شکر بفروختن گیرد

زیادت میکنی سوز دل ما از شکر خنده

نمک بر ریش اگر پاشی جراحت سوختن گیرد

براه روم گفت آورد زلفم از حیش لشکر

بچین ارزان شود نافه گر آن هندو ختن گیرد

کمال این گفته گر مرغی برد بر پر بهندستان

بیاید طوطی و از نو سخن آموختن گیرد