گنجور

 
کمال خجندی
 

روی زیبای تو هر بار که در چشم تر آید

خوبتر باشد از آن ماه که در آب نماید

گری را طرفه نباشد که ربایند خلایق

طرفه آن گوی زنخدان که دل خلق رباید

در به زنجیر ببندد همه وقت و عجب است این

که در دولتم آن زلف چو زنجیر گشاید

پیرهن لطف تنت زآنکه بپوشید چه حاصل

آستین تو دو ساعد چو به انگشت نماید

ناله و اشک چو خونابه من از دیده نبینم

این چنین ما تو کنی ای دل و اینها ز تو آید

پیش بالای نو بر طرف چمن سرو سهی را

باغبانان نگذارند که گستاخ برآید

پیش بالای نو بر طرف چمن سرو سهی را

که بسازد غزل و پر گل روی تو سراید