گنجور

 
کمال خجندی
 

دوستانم سگ تو میخوانند

دوستان قدر دوستان دانند

تیزتر باشدم به مهر تو دل

که به تیغ از در توام رانند

با رقیبان تند خوی بگوی

که ز کشتن مرا نترسانند

از رخت هم حق نظر برسد

گر دو زلف تو حق نپوشانند

چه درخت گلی که از سر شاخ

هر گلی بر تن تو لرزانند

کی گذارند حاسدان بتوام

که مرا هم بمن نمی مانند

به غلامی بر آر نام کمال

تا همه خلق مقبلش خوانند