گنجور

 
کمال خجندی
 

دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند

خواب در چشم پر آب نگرانش بستند

هر کجا بود در آفاق دل شیدانی

کارسن زلف تو در گردن جانش بستند

نیشکر تا که کند خدمت قند لب تو

چون سر از خاک بر آورد میانش بستند

خواست سوسن که کند وصف قد سرو سهی

پیش بالای بلند تو زبانش بستند

تیر مژگان تو هرگاه که بنشست بدل

مرهمی بود که بر ریش غمانش بستند

نکته ای خواست بگوید ز میان تو کمال

با تبسم ز لبت راه گمانش بستند

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.