گنجور

 
کمال خجندی
 

چشم تو التفات بمردم نمی کند

بر خستگان غمزه ترحم نمی کند

زلفت کشید شانه و گفتا فرو نشین

بر آفتاب سایه تقدم نمی کند

اشکم ز عکس روی تو شبها در تو بافت

بر ماهتابه قافله ره گم نمی کند

جان محب بخنده نمی آید از نشاط

تا زیر لب حبیب تبسم نمی کند

چندانکه میتوان سخن دل بما بگو

عاشق بصوت و حرف تکلم نمی کند

صوفی بدور لعل لبت سنگسار باد

گر سر فدای خشت سر خم نمی کند

بی عشق گلرخی نسراید غزل کمال

بلبل که مست نیست ترنم نمی کنند