گنجور

 
کمال خجندی
 

ناز گلبرگ رخت سنبل تر میریزد

لاله سوخته دل خون جگر میریزد

هر شب از شرم گلستان جمالت صنما

آب از چهره خورشید و نمر میریزد

زلف تست آنکه پریشان شود از باد صبا

یا مگر گرد شب از روی سحر میریزد

روشن است این جهان کابنة بدر منیر

هر شب از حسرت روی تو بسر میریزد

مردم چشم کمال ارچه ندارد زر و سیم

در قدمهای خیال تو گهر میریزد