گنجور

 
کمال خجندی
 

پیش رویت صنما وصف قمر نتوان کرد

نسبت حقه لعلت به شکر نتوان کرد

با وجود رخ و زلفین عبیر افشانت

صفت برگ گل و عنبر تر نتوان کرد

میهمانیست تمنای تو در خاطر ما

که به صد سالش ازین خانه بدر نتوان کرد

گفتم از غم بوصال تو گریزم لیکن

پیش شمشیر قضا هیچ سپر نتوان کرد

گر نه بینم رخت از طرف مشکین چه عجب

در شب تیره بخورشید نظر نتوان کرد

گذرست از همه عالم من دلسوخته را

لیکن از کوی وصال تو گذر نتوان کرد

نتواند که کمال از تو گریزد بجفا

زانکه از خنجر تسلیم حذر نتوان کرد