کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۹

پیش رویت صنما وصف قمر نتوان کرد

نسبت حقهٔ لعلت به شکر نتوان کرد

با وجود رخ و زلفین عبیر‌افشانت

صفت برگ گل و عنبرِ تر نتوان کرد

میهمانی‌ست تمنای تو در خاطر ما

که به صد سالش ازین خانه به‌در نتوان کرد

گفتم از غم به وصال تو گریزم لیکن

پیش شمشیر قضا هیچ سپر نتوان کرد

گر نبینم رخت از طرف مشکین چه عجب

در شب تیره به خورشید نظر نتوان کرد

گذرست از همه عالم من دلسوخته را

لیکن از کوی وصال تو گذر نتوان کرد

نتواند که کمال از تو گریزد به جفا

زانکه از خنجر تسلیم حذر نتوان کرد