گنجور

 
کمال خجندی
 

بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد

دور هست و نیست همره بوی نو نیست باد

تا هست در با اثر حسینی و نیست

باد آشفته سلاسل موی تو نیست باد

هر کس کهیافت بوی تو آنگه ز شوق آن

چون باد نیست در تک و پوی تو نیست باد

گو شو خراب خانه چشمم ز سیل اشک

چشمی که هست بر لب جوی تو نیست باد

رفتم به باغ بی تو و گفتم به باغبان

هر گل که هست بر لب جوی تو نیست باد

تو دیر ز میکده ای رند درد نوش

زاهد که سنگ زد به سبوی تو نیست باد

گر گوییم کمال ز من حاجتی بخواه

گویم رقیب از سر کوی تو نیست باد