بادی که نیست از سر کوی تو نیست باد
ور هست و نیست همره بوی تو نیست باد
تا هست در صبا اثر هستیای و نیست
آشفتهی سلاسل موی تو نیست باد
هر کس که یافت بوی تو آنگه ز شوق آن
چون باد نیست، در تک و پوی تو نیست باد
گو شو خراب خانه چشمم ز سیل اشک
چشمی که هست بر لب جوی تو نیست باد
رفتم به باغ بی تو و گفتم به باغبان
هر گل که هست بر لب جوی تو نیست باد
تو دیر زی به میکده، ای رند درد نوش
زاهد که سنگ زد به سبوی تو نیست باد
گر گوییم کمال ز من حاجتی بخواه
گویم رقیب از سر کوی تو نیست باد