گنجور

شمارهٔ ۳۰۳

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

آن به ز بتان گوی لطافت به ذقن

لبهاش دل پسته خندان به دهن برد

برد آن روز که شطرنج جفا گستری آموخت

در اول بازی رخ خوبش دل من برد

می کرد حکایت در از آن لطف بناگوش

هر جا صنمی گوش سوی در عدن برد

در حسرت فلا تو ز بس گریه مرا آب

بر داشت چو خاشاک موی سر و چمن برد

دل بود به جان آمده در تن ز غریبی

در زلف تو بارش کشش حب وطن برد

پستاند رقیبم سر زلفت ز کف و رفت

نوشد مثل کهنه که خر رفت و رسن برد

آن دل که نبردند کمال او نر به صد سال

آن دل که غمزه به یک چشم زدن برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام