گنجور

شمارهٔ ۲۹۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

آن جگر گوشه ز خون دل ما بس نکند

مست شد چشمش ازین باده چرا بس نکند

غمزه را گر بزند زلف به بندد به دو دست

هرگز این از ستم و آن ز جنا بس نکند

نشکیید دل پرخون من از صحبت یار

غنچه از همدمی باد صبا پس نکند

به غلامئ دل من چو گواه آری خال

خط برون آورد آن رخ بگوا بس نکند

دل در ابروی تو خالی ز دعاگونی نیست

هر که محراب نشین شد ز دعا بس نکند

گرچه صد ناوک از آن غمزه مرا برجانست

این قدر زخم زنو جان مرا بس نکند

از سر کوی تو هرگز نشود دور کمال

نا در مرگ ز در پوزه گدا بس نکند



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید