گنجور

 
کمال خجندی
 

در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما

سرو دامن بر زد و آمد به بستان راست پا

تا چرا پیراهن اول آن تن نازک بسود

می کند از غیرت آن در برش گرمی قبا

ما نکو دانیم شکر نعمت و حق نمک

زیر آن لب از تو یک دشنام و از ما صد دعا

گفته ای دستت برم گر مرحبا خواهی زمن

گر بدان ساعد کشی تیغت هزارت مرحبا

دل به انگشت تخیل بسکه زلفت می کشد

عاقبت خواهد دریدن بر سر او تارها

غمزه ات گر آشنایی را کشد نبود عجب

جان من نشنوده ای قصاب جوید آشنا

وعده نازیم کردی این همه تاخیر چیست

آن نخواندی در بلا بهتر که در بیم بلا

چند گویی شد به دریا سیل مژگانت کمال

ای ملالت گو رها کن یک زمان ما را به ما