گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا با زلف او گر دسترس نیست

همین سودا که در سر هست پس نیست

عنان دولت از اول . بیفتاد

به دست ناکسان در دست کس نیست

شکر را گر مپوشان خال مشکینی

که صبر از انگبین کار مگس نیست

مفتی رخت من امشب چنان برد

که جز چشمی که پوشم از عس نیست

اگر دانم که در روضه نیائی

نمی دانم که مشتی خاک و خس نیست

چمن بی روی گل با عندلیبان

به دلگیری کم از قید قس نیست

بی بلبل هم آواز کمال است

ولی مرغی چو او شیرین نفسی نیست