گنجور

 
کمال خجندی
 

گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوست

شاخ گل یارب چه می ماند به رنگ و بوی دوست

سنبل از تشویش باد آورده سر در پای سرو

گوئیا زلف است سر بنهاده بر زانوی دوست

چشم نرگس در کرشمه سحرها خواهد نمود

کو نظرها بافته است از غمزه جادوی دوست

چون نمی بیند نظیر روی او گل جز در آب

بر لب جو می کند زآنروی جست وجوی دوست

از انتظار پای بوس سرو آب استاده بود

چون بدید آن قامت و بالا روان شد سوی دوست

تا ابد ریحان رحمت سر برآرد از گلم

گر برم با خاک بونی از نسیم موی دوست

بر سر آن کر کند افغان به دور گل کمال

بلبلان در بوستان نالند و او رکوی دوست