گنجور

شمارهٔ ۲۲۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتی

قصه کوته تر بمیرهای ناتوان گفتی و رفت

گوئیم هر دم سگ کو گویمت با خاک راه

این چنین گر حیف باشد آنچنان گفتی و رفت

دی شنیدم کز گدایان درت خواندی مرا

این چه تعظیم است خاک آستان گفتی و رفت

ای صبا وقتی که پیغامی بما آری ز دوست

گر ندانی نام او نامهربان گفتی و رفت

سوی ما تا چند اشارتهای پنهان با رقیب

این پریشان را ز جمع ما بران گفتی و رفت

ماجرای ما چو خواهی باز گفت ای آب چشم

پس چرا میایستی چندین روان گفتی و رفت

گر به جان گویند نتوان شد سوی جانان کمال

سهل باشد این حکایت ترک جان گفتی و رفت



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.