گنجور

 
کمال خجندی
 

سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست است

عقد زلف تو به انگشت گرفتم شست است

عندلیبی که قدت دید و سر سرو گزید

ساخت در راست نوا لیک مقامش پست است

گرد تو صف زده خوبان کمر بسته چو نی

گونی از هر طرفی گرد شکر نی بست است

ز آستین ساعد سیمین به محبان بنمای

تا بدانند که نازک بدنی زین دست است

زلف تا کی کشی از گوش و کشانی در خاک

مالش چشم دهی به که سیه دل مست است

گفتمش بوس نو باید ز دهان نو مرا

گفت بیچاره ترا هیچ نمی بایست است

دست بردار وصالش به دعا خواه کمال

زانکه دایم به دعا کار تو بالا دست است