گنجور

 
کمال خجندی
 

دوست در جان و نیست خبرت

تشنه میری و آب در نظرت

نام دریا دلی برآوردی

طرفه اینه کآب نیست بر جگرت

بسکه پیش تو رفت ذکر فرات

صفت آب کرد تشنه ترت

برهد جانت از تعطش آب

که بسره وقت ما فتد گذرت

به خدا و بهشت مژده دهان

به خدا می دهند درد سرت

آدم از خود بهشت نیک بهشت

مرد باید به همت پدرت

به دو عالم نظر من چو کمال

تا نمایند عالم دگرت