گنجور

 
کمال خجندی
 

دور از خداست خواجه مگر بی ارادت است

خدمت نصیب بنده صاحب سعادت است

از صدق دم مزن چو نگشتی شهید عشق

دعوی این مقام درست از شهادت است

بشکن بت غرور که در دین عاشقان

ن یک بت که بشکنند به از صد عبادت است

زاهد نهاد میان کلاه و عمامه فرق

مسکین هنوز در حجب رسم و عادت است

ناز طبیب دور ز حکمت بود کشید

ما را که از حبیب امید عبادت است

با جور مهره دل نشود منتهی کمال

آنجا که منتهای کمال ارادت است

گو جور بیش کن به محبان خویش باز

چندانکه جور پیش محبت زبادت است