گنجور

 
کمال خجندی
 

در سینه مرا غیر تو همخانه کسی نیست

ور هست برون از دل دیوانه کسی نیست

دل از چه به تنگست زاغیار که امروز

جز بار درین منزل ویرانه کسی نیست

در دیده تونی مردمک آن رخ ز که پوشی

در خانه چو از مردم بیگانه کسی نیست

این جرم که عاشق ز نو خرسند به سوزی است

شمع چه گریم چو پروانه کسی نیست

زلفت به در دل چه نشسته ست چو دل رفت

این حلقه زدن چیست چو در خانه کسی نیست

تا چشم تو بر گوشه نشینان نظری کرد

در صومعه بی نعرهٔ مستانه کسی نیست

می نوش کمال از لب ساقی که درین دور

مستی چو نو بی ساغر و پیمانه کسی نیست