گنجور

 
جامی

جز مرغ غمت کرده به دل خانه کسی نیست

جاساخته جز جغد به ویرانه کسی نیست

زد بر در دل حلقه خیالت ز سر زلف

گفتم که درون آی که بیگانه کسی نیست

در میکده ها گشتم و در صومعه ها نیز

از چشم تو بی نعره مستانه کسی نیست

از روی و لب و زلف تو امروز درین شهر

جز عاشق و میخواره و دیوانه کسی نیست

گو با دگران شرح کرامات خود ای شیخ

در مجلس ما قابل افسانه کسی نیست

از نکته یکتایی حسنت چه زنم دم

شایسته این گوهر یکدانه کسی نیست

جامی چو دلت رفت به سینه چه زنی سنگ

در کوفتنت چیست چو در خانه کسی نیست