گنجور

 
کمال خجندی
 

تا خیالت را دلمه منزلگه است

از مه تو منزل من پر مه است

گر لبت بوسم ز بسمل چاره نیست

کافتتاح ملح از بسم الله است

یک شبی با ما نشین کز دور عمر

یک شبی ماندست و آن هم کوته است

محنت هجر تو ساعت ساعت است

دولت وصل تو ناگه ناگه است

تا چه گونی حاضرم و مستمع

چاکران را گوش بر حکم شه است

من به دزدی گیرم آن چاه ذقن

کانکه عقل کل ببردست آن چه است

ریختی بر هر رهی خون کمال

تا نگویند این چه خون بیره است