گنجور

شمارهٔ ۱۰۷۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

هر لحظه غمزه ها به جفا نیز می کنی

باز این چه فتنه هاست که انگیز میکنی

دلهای ما نخست به تاراج میبری

وانگه اسپر زلف دلاویز می کنی

گر خون چکائی از دل عاشق کراست جنگ

شاهی به قلب رفته و خونریز می کنی

در بحر دیده آب کجا ایستد ز حوش

زینسان که آتش دل ما نیز می کنی

خواب شبان مبند به چشمم دگر خیال

چون همدم به آه سحرخیز می کنی

از خون ما چه توبه دهی چشم مست را

از باده حلال چه پرهیز می کنی

شهر سرای چون دلت آشفته شد کمال

وقنست اگر عزیمت تبریز می کنی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید