گنجور

شمارهٔ ۱۰۳۷

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی

چه میخواهی ازین رحمت دوائی جو که به گردی

طریق عاشقی بر گیر و سروی دردمندان شو

که بیعشقی و بیدردی نباشد شیوه مردی

رخت گر زردشد زین درد کار خویش چون زر دان

که چون زر سرخ روبنهاست عاشق را ز رخ دردی

دلا جز خون مزگانی نرفت از پیش یک کارت

درون ریش درویشی مگر پیموجب آزردی

گرت ئیت نه روی اوست از هر سجده در قبله

بگیر از سر نماز خود که در نیت خطا کردی

بروی زرد بنمایم نشسته خاک کویت را

به عقبی گر به پرسندم که از دنیا چه آوردی

غم و اندوه بی یاریز بیدردان نباید خوش

کمال اینها نرا زید که صاحب دردی و فردی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید