گنجور

 
خیالی بخارایی

یار جز در پیِ آزار دل ریش نرفت

چه جفاها که از او بر منِ درویش نرفت

پای ننهاده به راه غم او سر بنهاد

اشک با آنکه در این ره به سر خویش نرفت

عقل می گفت مرو در پی دلدار ولی

دل نکو کرد که بر قول بداندیش نرفت

آمد و رفت بسی راست بر این در لیکن

هرکه اندک خبری یافت از او بیش نرفت

تا رود پیش سگش ذکر خیالی روزی

سعی بسیار نمودیم ولی پیش نرفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

رفتی از پیش من و نقش تو از پیش نرفت

کیست کو دید به رخسار تو وز خویش نرفت

تا ترا دیدم، کم رفت خیالت ز دلم

کم چه باشد که خود خاطر من خویش نرفت

هیچ گاهی به سوی بند نیایی، آری

[...]

جلال عضد

رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفت

هیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت

آمد و زنده شدم رفت و بر آمد نفسم

نفسی بیش نیامد نفسی بیش نرفت

گر بنالم، من دلسوخته عیبم مکنید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه