گنجور

 
خیالی بخارایی

نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوست

آن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست

با جم چه کار مست خرابات عشق را

چون آب خضر باده و خورشید جام اوست

از محرمان خلوت خاص است هرکه را

چشم امید بر کرم و لطفِ عام اوست

آزاده یی که بر درِ خلوت سرای یار

در سلک بندگی ست، سعادت غلام اوست

دل ابروی تو را مه نو گفت، عیب نیست

عیبی که هست در سخن ناتمام اوست

گرم از حدیث نظم خیالی ست درس عشق

زیرا که فتح باب معانی کلام اوست