گنجور

 
خیالی بخارایی

دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوست

چرا که قیمت هرکس به قدر همّت اوست

چو نیّت تو صواب است قبله حاجت نیست

بنای قبلهٔ عاشق بر اصل نیّت اوست

به قول پیر مغان بت پرست را چه گناه

چو هرچه هست نمودار عکس طلعت اوست

توانگری تو به زهد ای فقیه و مغروری

مرا که مفلس عشقم نظر به رحمت اوست

اگر به کعبهٔ وصلش نمی رسم غم نیست

همین بس است که همراه من محبّت اوست

قبول کن به غلامی خیالی خود را

که داغ بندگی تو نشان دولت اوست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

وجود علم و عمل چون عطای حضرت اوست

جزاء علم و عمل محض لطف و سنت اوست

فضولی

اگر بمن نبود پادشاه را لطفی

نمی کنم گله کان هم نشان شفقت اوست

ز ضعف قالب من واقع است می داند

که بار فاقه سبک تر ز بار منت اوست

صائب تبریزی

خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست

کباب آتش بی زینهار طلعت اوست

به سر دهند عزیزان گلستانش جای

چو سایه هر که گرفتار نخل قامت اوست

سری کز افسر خورشید می ستاند باج

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه