گنجور

 
خیالی بخارایی

چمن را تا نسیمت در دماغ است

ز شادی غنچه را دل باغ باغ است

چو گیسو باز کردی رخ مپوشان

که حسن شب به دیدار چراغ است

تو برخور گرچه از خوان جمالت

نصیب جان عاشق درد و داغ است

چو عشق آمد درون سینه‌ای جان

تو فرما، کز توام باری فراغ است

خیالی ماجرای ما و زلفش

همان افسانهٔ طوطی و زاغ است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عبید زاکانی

از آن آتش که او را در چراغ است

مرا هم بیشتر ز آن در دماغ است

اهلی شیرازی

کسی کش بوی آن گل در دماغ است

ز گلزار بهشت او را فراغ است

مگر آن گل به بستان شد که لاله

ز شرم عارضش در کنج باغ است

چرا روشن نباشد بزم مستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه