گنجور

 
خیالی بخارایی

ای دل از خویش گذر تا که به جایی برسی

وز در صدق درآ تا به صفایی برسی

تا نبندی به قبول نفس اوّل کمری

نیست ممکن که تو چون نی به نوایی برسی

گر به همراهی دردش قدمی پیش نهی

زود باشد که به تشریف دوایی برسی

چست برخیز چو ذرّه به طلب رقص کنان

تا که در حضرت خورشید لقایی برسی

این خیالی ست خیالی که به سر منزل قرب

بی قبول نظرِ راهنمایی برسی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
شاه نعمت‌الله ولی

در پی عشق روان شو که به جائی برسی

دُردی درد بخور تا به دوائی برسی

به سر کوی محبت به صفا باید رفت

باشد آنجا به فقائی به صفائی برسی

می و میخانهٔ ما آب و هوای دگر است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه