گنجور

 
خیالی بخارایی

گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش را

شیوه مستی نشدی نرگس پر خوابش را

ما چنین غرقه به خون از پیِ آنیم ز اشک

که در اوّل نگرفتیم سرِ آبش را

آه گرم از سبب آنکه مرا بی سببی

سوخت، یارب تو نسازی دگر اسبابش را

طاق ابرو بنما گوشه نشین را نفسی

تا که درهم شکند گوشهٔ محرابش را

ای صبا گر ز خیالی دلِ جمعت هوس است

بر گُل آشفته مکن سنبل سیرابش را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
صائب تبریزی

تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را

که عرق داغ کند لاله سیرابش را

تا به دامان قیامت نشود چشمش خشک

یک نظر هر که ببیند گل سیرابش را

وحشت از صحبت مجنون نکند چشم غزال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه