گنجور

 
خالد نقشبندی

این بارگاه کیست که از عرش برتر است

وز نور گنبدش همه عالم منور است

وز شرم شمسهای زرش کعبتین شمس

در تخته نرد چرخ چهارم به ششدر است

وز انعکاس صورت گل آتشین او

بر سنگ جای لغزش پاس سمندر است

نعمان خجل ز طرح اساس خورنق است

کسری شکسته دل پی طاق مکسر است

بهر نگاهبانی کفش مسافران

بر درگهش هزار چو خاقان و قیصر و است

این بارگاه قافله سالار اولیاست

این خوابگاه نور دو چشم پیمبر است

این جای حضرتی است که از شرق تا به غرب

از قاف تا به قاف جهان سایه گستر است

این روضه رضاست که فرزند کاظم است

سیراب نوگلی ز گلستان جعفر است

سرو سهی ز گلشن سلطان انبیاست

نوباوه حدیقه زهرا و حیدر است

مرغ خرد به کاخ کمانش نمی پرد

بر کعبه کسی مجال عبور کبوتر است

تا همچو جان زمین تن پاکش به بر گرفت

او را هزار فخر برین چرخ اخضر است

بر اهل باطن آنچه ز اسرار ظاهر است

در گوشه ضمیر مصفاش مضمر است

خورشید کسب نور کند از جمال او

آری جزا موافق احسان مقرر است

آن کس به بندگیش شد آزاد از دو کون

ننگش ز تاج سلطنت هفت کشور است

برگرد حاجیا بسوی مشهدش روان

کآنجا توقفی نه چو صد حج اکبر است

بی طی ظلمت آب خضر نوش بر درش

کاین دولتی است رشک روان سکندر است

بتوان شنید بوی محمد ز تربتش

مشتق بلی دلیل به معنای مصدر است

از موج فتنه خرد شدی کشتی زمین

گرنه ورا ز سلسله آل لنگر است

زوار بر حریم وی آهسته پا نهید

کز خیل قدسیان همه فرشش ز شهپر است

غلمان خلد کاکل خود دست بسته اند

پیوسته کارشان همه جاروب این در است

شاها ستایش تو به عقل و زمان من

کی می توان که فضل تو از عقل برتر است

اصاف چون تو پادشهی از من گدا

صیقل زدن به آینه مهر انور است

جانا به شاه مسند لولاک کز شرف

بر تارک شهان اولوالعزم افسر است

آنگه به حق آنکه بر اوراق روزگار

بابی ز دفتر هنرش باب خیبر است

دیگر به نور عصمت آن کس که نام او

قفل زبان و حیرت مرد هنرور است

آنگه به سوز سینه آن زهر خورده ای

کز ماتمش هنوز دو چشم جهان تر است

دیگر به خون ناحق سلطان کربلا

کز وی کنار چرخ به خونابه احمر است

وانگه به حق آنکه ز بحر مناقبش

انشای بوفراس ز یک قطره کمتر است

دیگر به روح اقدس باقر که قلب او

سر مخزن جواهر اسرار را در است

وانگه به نور باطن جعفر که سینه اش

بحر لبالب از در عرفان داور است

دیگر به حق موسی کاظم که بعد از او

بر زمره اعاظم اشراف سرور است

وانگه به قرص طلعت تو کز اشعه اش

شرمنده ماه چهارده و شمس خاور است

دیگر به نیکی تقی و پاکی نقی

آنگه به عسگری که همه جسم جوهر است

وانگه به عدل پادشهی کز سیاستش

با بره شیر شرزه بسی به ز مادر است

بر خالد آر رحم کم پیوسته همچو بید

لرزان ز بیم زمزمه روز محشر است

تو پادشاه دادگری، این گدای زار

مغلوب دیو سرکش نفس ستمگر است

از لطف چون تو شاه، ستمدیده بنده ای

از جور اگر خلاص شود، وه، چه در خور است

نا اهلم و سزای نوازش نیم، ولی

نا اهل و اهل پیش کریمان برابر است

پیکی فرست بهر من بینوا به هند

سوی کسی که خاک درش مشک اذفر است

سالار کاروان طریق هدایت است

آگاه سر بندگی حی اکبر است

آسوده رهروی است به سر منزل بقا

پنهان به مکمن حرم قدس رهبر است

دیو مرید در نظر هر مرید او

مانند پشه در گذر باد صر صر است

وز نام نامیش بود این نکته آشکار

کز جان و دل زخیل غلامان این در است

دارم ز چشم پر فن او چشم رحمتی

ما مفلسیم و دیده او کیمیاگر است

نه نه که من شکسته ام و دارم این امید

زر سازدم که با نگهش مس همه زر است