گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

گر از جور جانان ننالی رواست

که دردی که از دوست باشد دواست

چه بویست کارام دل می‌برد

مگر بوی زلف دلارام ماست

عجب دارم از جعد مشکین او

که با اوست دایم پریشان چراست

نه تنها بدامش نهم پای بند

بهر تار مویش دلی مبتلاست

تو گوئی که صد فتنه بیدار شد

چو جادویش از خواب مستی بخاست

بتابیش ازین قصد آزار من

مکن زانک هر نیک و بد را جزاست

گدائی چو خواجو چه قدرش بود

که درخیل خوبان سلیمان گداست

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

زامین خسروی در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۴۸ نوشته:

در بیت چهارم”نهم” غلط و بی معنیست و “منم” درست است
نه تنها یه دامش منم پای بند

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.