گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

داریم دلی پر غم و غمخوار نداریم

وز مستی و بی خویشتنی عار نداریم

ما را نه ز دین آر بشارت نه ز دینار

کاندیشه ز دین و غم دینار نداریم

تا منزل ما کوی خرابات مغان شد

خلوت به جز از خانه خمار نداریم

بیدار بسر بردن و تا روز نخفتن

سودی نکند چون دل بیدار نداریم

بازاری از آنیم که با ناله و زاری

داریم سری و سر بازار نداریم

از ما سخن یار چه پرسید که یکدم

بی یار نئیم و خبر از یار نداریم

ما را به جز از آه سحر همنفسی نیست

زیرا که جز او محرم اسرار نداریم

در دل به جز آزار نداریم ولیکن

مرهم به جز از یار دلازار نداریم

باز آی که بی روی تو ای یار سمن بوی

برگ سمن و خاطر گلزار نداریم

آزردن و بیزار شدن شرط خرد نیست

بیزار مشو چون ز تو آزار نداریم

با هیچکس انکار نداریم چو خواجو

ز آنروی که با هیچکسی کار نداریم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.