گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

امروز که من عاشق و دیوانه و مستم

کس نیست که گیرد به شرابی دو سه دستم

ای لعبت ساقی بده آن بادهٔ باقی

تا باده‌پرستی کنم و خود نپرستم

با خود چو دمی خش ننشستم به همه عمر

برخاستم از بند خود و خوش بنشستم

گر بیدل و دینم چه بود چاره چو اینم

ور عاشق و مستم چه توان کرد چو هستم

می‌برد دلم نرگس مخمورش و می‌گفت

کای همنفسان عیب مگیرید که مستم

رفتی و مرا بر سر آتش بنشاندی

باز آی که از دست تو بر خاک نشستم

چون حلقهٔ گیسوی تو از هم بگشودم

از کفر سر زلف تو زنار ببستم

در چنبر گردون ز دمی چنگ بلاغت

با این همه از چنبر زلف تو نجستم

تا در عقب پیر خرابات نرفتم

از درد سر و محنت خواجو بنرستم

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.