گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

مرا که نیست به خاک درت امید وصول

کجا به منزل قربت بود مجال نزول

اگر وصال تو حاصل شود به جان بخرم

ولی عجب که رسد کام بیدلان به حصول

چنین شنیده‌ام از پرده ساز نغمهٔ شوق

که ضرب سوختگان خارج اوفتد ز اصول

خموش باش که با کشتگان خنجر عشق

خلاف عقل بود درس گفتن از معقول

بر اهل عشق فضلیت به عقل نتوان جست

که عقل و فضل درین ره عقیله است و فضول

به روز حشر سر از موج خون برون آرد

کسی که گشت به تیغ مفارقت مقتول

گذشت قافله و ما گشوده چشم امید

که کی ز گوشهٔ محمل نظر کند محمول

میان ما و شما حاجت رسالت نیست

چو انقطاع نباشد چه احتیاج رسول

مفارقت نکنم دیگر از حریم حرم

گرم به کعبهٔ وصل افتد اتفاق وصول

چو ره نمی‌برم از تیرگی به آب حیات

شدست جان من تشنه از حیات ملول

ببوس دست مقیمان درگهش خواجو

بود که راه دهندت به بارگاه قبول

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.