گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

چون آتش خور شعله زد از شیشه شفاف

در آب معقد فکن آن آتش نشاف

گر باد صبا مشک نسیمست عجب نیست

کآهوی شب افتاد کنون نافه‌اش از ناف

منعم مکن ای محتسب از باده که صوفی

بی جام مصفا نتواند که شود صاف

میخوارهٔ سرمست بدنیا نکند میل

دیوانهٔ مدهوش ز دانش نزند لاف

صید صلحا می کند آن آهوی صیاد

خون عقلا می‌خورد این غمزهٔ سیاف

هر دم که شود درج عقیقت گهر افشان

گوهر ز حیا آب شود در دل اصداف

آنکس که دل از هر دو جهان در کرمت بست

بر وی چه بود گر بگشائی در اعطاف

کام دل درویش جزین نیست که گه گاه

در وی نگرد شاه جهان از سرالطاف

آن به که زبان در کشم از وصف جمالت

زیرا که بکنهش نرسد خاطر وصاف

نقد دل مغشوش ببازار تو بردیم

گفتند که کس قلب نیارد برصراف

خواجو بملامت ز درت باز نگردد

عنقا نتواند که نشیمن نکند قاف

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.