گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

شعاع چشمهٔ مهر از فروغ رخسارست

شراب نوشگوار از لب شکر بارست

کمند عنبری از چنین زلف دلبندست

فروغ مشتری از عکس روی دلدارست

نوای نغمه مرغ از سرود رود زنست

شمیم باغ بهشت از نسیم گلزارست

چه منزلست مگر بوستان فردوسست

چه قافله‌ست مگر کاروان تاتارست

چه لعبتست که از مهر ماه رخسارش

چو تار طره او روز من شب تارست

بسرسری سر زلفش کجا بدست آید

چو سر ز دست برون شد چه جای دستارست

تو یوسفی که فدای تو باد جان عزیز

بیا که جان عزیز منت خریدارست

بنقش روی تو هر آدمی که دل ندهد

من آدمیش نگویم که نقش دیوارست

چو چشم مست ترا عین فتنه می‌بینم

چگونه چشم تو در خواب و فتنه بیدارست

درون کعبه عبادت چه سود خواجو را

که او ملازم دردی کشان خمارست

عجب مدار ز انفاس عنبرآمیزش

که آن شمامه ئی از طبله‌های عطارست

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.